X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

شَـــــــــــــــــــلـوتـــــ ...

شــــاد بودن، تنها انتـــــقامی است که میتوان از زندگــــــی گرفتـــــ ...

قابـــــــــ... عکــس چــــــــوبــی

مهدی فخار زاده نابغه بیمه جهان
۱۰ عادت کاری نامناسب که پیش از اقدام به کارآفرینی باید کنار گذاشته شوند
اگر می خواهید ثروتمند شوید این ویژگیها را در خود پرورش داده و تقویت کنید
حال خوش
...
برای دوست عزیزم
سال نو فــــرخنده
مولوی
نظر دانشجویان در رابطه با سوسک ...
نظر دانشجویان در رابطه با سوسک ...
دوست می دارم ...
ماه میهمانی خدا ...
خجسته باد میلاد مولود نجات
سهراب و دانشجوی این دوره
اراده
وضع ما
روز مــــادر ...
نیــــایش
نــــــــــــــوروز 92
عرض ارادت به سبک لات و لوتی . قسمت آخــر
عرض ارادت به سبک لات و لوتی.قسمت چهارم
عرض ارادت به سبک لات و لوتی . قسمت سوم
عرض ارادت به سبک لات و لوتی . قسمت دوم
عرض ارادت به سبک لات و لوتی . قسمت اول
تسلیتــــ ...
تفاوت امتحان
نظــرآقایون
بدم میاد دیگه !
برمیگردیــــــم
چـــنی دوری
داستانکـــ
گــــــــــزاف یا گــــــــــرون !
چون و چرا !
تــاخیریـــــآ
ســـــــــــــــــــــــــلام
هیچکسی ...
بازم دلم برات نوشتــــ ...
دلم نوشتــــ ...
فرصت
:)
گرفتارم ...
روزتـــــــ مبارکــــــــ
بودن یا نبودن
آفتاب پرستــــ ...
without U
تسلیتــــ ...
بازم درهـــــمه
سخن نیـمچه مـدیر
رهــــا ...
لبـخندم ... دلتنـگتـم


32527


در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمی‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند, هر چه به دختر می گویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که می کنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند.

به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوان‌تر می شود.تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم...پدر دختر باخوشحالی زیاد قبول می کند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما چیست؟

 حکیم می گوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم, شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟


پدر دختر با جان و دل قبول می کند و با کمک دوستان و آشنایانش چاق ترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی می‌خرد و گاو را به خانه حکیم می‌برد, حکیم به پدر دختر می گوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری می کند...

از آن طرف حکیم به شاگردانش دستور می دهد که تا دوروز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب می کنند و می گویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد.حکیم تاکید می کند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.

دو روز می گذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف می شود..خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد, حکیم به پدر دختر دستور می دهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب می شوند، چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند.. 

بنابراین دختر را بر روی گاو سوار می کنند.حکیم سپس دستور می دهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند.همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور می دهد برای گاو کاه و علف بیاورند..گاو با حرص و ولع شروع می‌کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند..شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحظه تنگ و کشیده تر میشود, دختر از درد جیغ می کشد.

حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند, گاو با عطش بسیار آب می‌نوشد, حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده می شود..جمعیت فریاد شادی سر می‌دهند, دختر از درد غش میکند و بیهوش می شود.حکیم دستور می دهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند.یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری می شود و گاو بزرگ متعلق به حکیم می شود.

این، افسانه یا داستان نیست, آن حکیم، ابوعلی سینا بوده است...


علاقه ای که به ابوعلی سینا دارم بی حده. از کلاس پنج ام ابتدایی که شناختمش تا به حال!

نوشته شده توسط ZiZoOo در پنج‌شنبه 5 مرداد 1391

18 نظر


Powered By BlogSky.com
Design By : Theme-Designer

X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان